آیین اختتامیه پانزدهمین جشنواره انتخاب بهترین کتاب وخاطرات دفاع مقدس با حضور مقامات کشوری ولشکری  عده ای از نویسندگان وناشران وتعدادی از رزمندگان دوران دفاع مقدس و با حضور محمدرضارفیعی جیرفتی کم سن سال ترین رزمنده دفاع مقدس در سالن همایشهای موزه دفاع مقدس ساعت 18 سی ام آبانماه سال 90 باشکوه خاصی برگزار شد.

 

 

عکس زیر ردیف دوم از سمت چپ نفر اول تصویر محمدرضا رفیعی جیرفتی در سالن موزه دفاع مقدس در جشنواره بهترین کتاب وخاطرات دفاع مقدس

ردیف دوم سمت چپ تصویر محمدرضا رفیعی جیرفتی درجشنواره بهترین خاطرات دفاع مقدس در سالن موزه جنگ آذرماه سال90 تهران

 

سربازانی از جنس بسیج ,ایثارگران ودلاوران عرصه پیکار که از جذابیتهای دنیوی وجان شیرین خویش گذشتند و بعنوان نیروی داوطلب ، نیروی بی نظیری با احساس  مسٍولیت با بصیرت  وبینش عمیق و استوار خود، برای دفاع از هویت وفرهنگ که با سرمایه ایمان دفاع ومقاومت را با هر سن وسال به دنیا یاد دادند درسی را که از عاشورا آموخته بودند و حسین گونه وقاسم وار عاشقانه پا به میدان گذاشتند وحماسه های جاویدی آفریدند که در تاریخ جنگهای جهان بی نظیر است , که از این میان میتوان به محمدحسین فهمیده 13ساله و بهنام محمدی15ساله وعلیرضا جوزی15ساله ومحمدحسین ذوالفقاری 12ساله ومهرداد عزیزالهی14ساله و سعید طوقانی 15ساله وسید یحیی عابدی 17ساله و رضا دخیلی و علی جرایه 13 ساله و مرحمت با لازاده 14ساله ومجید کمالی 14ساله عنوان کوچکترین شهدای عرصه نبرد وبی همتا در جهان شهرت دارند و محمدشهسواری کهنوجی اسیر جنگ جسور و بی نظیردرجهان و صفرقلی رحمانیان پیرترین رزمنده و محمدرضا رفیعی جیرفتی ۹ ساله عنوان کوچکترین رزمندگان جنگ از جنگهایی که در جهان رخ داده است, لقب یافتند. باشد که نام نیکشان تا ابد بر تارک موزه های جنگ در سراسرجهان بدرخشد.

جا مانده ثارالله                  

چه بگویم از آن روزهای شیرین وقصه های شیرین وآدمهای پاک وشیرین تر از عسل ! و این روزهای تلخ وآدمهای تلخ تر از زهر !  هر چه سهم شیرین ومنافع عسلی مال شما وبوی باروت و یاد شهدا وخاطرات رزمندگان مال من!

برای اولین بار به اقتضای زمان ( درس آموزنده استاد مطهری  در کتاب مقتضیات زمان) مهر سکوت را از لب باز کردم که ناگفته ها را بیان کنم و تا اینک شرایط را برای بیان آنچه در سینه داشتم مساعد نمی دیدیم این درحالیست که فقط در حریم ولایت فقیه حرف زدم و عمل میکنم وفقط در چهارچوب ولایت اشارها را می بینم و می روم و تا دم مرگ رو بر نمی گردانم و انحراف را تحمل نمی کنم.

 

گوشه ای از خاطرات محمدرضا رفیعی جیرفتی کوچکترین رزمنده دفاع مقدس را از زبان ایشان بازگو می کنیم:

نه ساله بودم اولین بارکه حقیر به کاروان عاشقان (بسیج) پیوستم در 9 سالگی وارد این خانواده بزرگ ۲۰ میلیونی  این مدرسه عشق, این موهبت الهی 30 سال قبل در دوران دفاع مقدس با درایت ودوراندیشی حضرت امام خمینی به جهان معرفی ودر سراسر دنیا شناخته و جهانی شد و حقیر که سربازی از جنس بسیج هستم و قطره ای از دریای بی کران زلالی که آسمان در آن پیداست، با 9 سال سن، دبستان خیام  بودم وجای دارد از معلم بزرگوارم آقای بی گناه مهربان وآقای برخورداری عزیز رییس مدرسه  وآقای حسین دهقان دوست داشتنی معلم دینی یادی کنم که در تعلیم وتربیت من همرزمانم نقش بسزایی داشتند وناگفته نماند که حقیر دانش آموز ممتاز مدرسه و مطمُنم که در ذهن وخاطر معلمین گرامی به یاد مانده باشد که درس خوان ونفر اول بودم ، وخانواده ای نسبتاُ متمکن  ولی چنان شور وحال وعشقی در من بوجود آمده بود که قابل وصف نیست  چونکه عواطف واحساسات ومنطق که حق را نشان میداد و من فهمیدم که راه نجات وسعادت وبهشت دروازه اش از این راه نیز باز است که در جمع  بزرگان پذیرفته شدم ,  و" با نوای کاروان "بلبل خوش خوان خمینی (صادق آهنگران) من را  شیفته وسرمست وعشق مضاعف شد که در صف بچه های عاشق پذیرفته شدم و بچه های همشهری وبعضاٌ هم محلی مانند سیدیحیی عابدی  و علی سلیمانی و مرادعلی سلیمانی و ایرج محمودی و علی رستمی ومحمدی و مختاری ورییسی وسیدقریشی وجلال امیرمحمدی و یحیی کمالی پور و فرامرزسلیمانی و محمد دهقان وحمدالله ملایی وامان الله ملایی وابراهیمی و افشاری و مقبلی و سعیدی و مسلمی واسلام میرمحمودی  و کوهستانی وعلی پرنده و یحیی صفوی و معلمی فرزند حاج آقا معلمی امام جمعه جیرفت  و برادران معناصری(برادر کوچک شهید والا مقام معناصری که گلزار شهدا در بین مردم وافکار عمومی جیرفت با نام بهشت معناصری می شناسند)و... در پایگاه بسیج مسجدجامع جیرفت نگهبانی وگشت زنی در سطح شهر فعالیتهای بسج اشتغال داشتیم وفرا گرفتن آموزشهای نظامی , البته نور چشمانم که دربالا یاد کردم همگی بیشتر از پنج سال یا بیشتر, حتی در میان آنان مانند افشاری ها که مسن ترین رزمنده دفاع مقدس بود که حتی زمانی که به اسارت در آمد   بعد از مدتی که بحثی ها متوجه شدند که پیر وافتاده است ایشان را آزاد کردند  و جالب است بدانید برخی از بچه ها با دوچرخه از روستا های دور  مسافت طولانی رفت وبرگشت  از منزل به پایگاه وبلعکس را سپری میکردند که به جمع مخلوقات بی ادعای خدا حضور بهم رسانند که ما در خدمت پیشکسوتان بسیج در آن زمان مانند حسینی و داورپناه و کمالی و هاشمی ومارانی و روزپیکر و توحیدی  سلندری وصدفی وعادلی  وفاریابی و مقبلی ومرادی وشریف و مداح و عرب وسالاری وفرخی ورستمی و امیری وسعیدی و کوهستانی و محمدی ومسلمی وزحمتکشان وعسکری وسلطانی وسلیمانی و کرمشاهی واحمدی وسنجری و آیین وسالخورده وسیرفر وتارم وکردستانی و روزخوش وانجم روز وفاطمی وموسوی و برخوری و امیرتیموری و دهقان وافشاری واحمد یوسفی وشاهرخی و گروهی وشاهرخی و مجاز ومشایخی و میرمحمودی وافضلی وپلاشی وشیرازی وبهزادی واعظمی وحیدری وفارسی و...  بزرگان وپرچمداران انقلاب اسلامی در جیرفت واعضای لشکر مخلص خدا بودند ، خلاصه همین ایام بود که پایگاه بسیج کهوروییه آن زمان  در یک اتاق کوچک جنب منزل آقای بهرآسمانی وآقای شاهرخی و بینا (پسر عموی سردار شهید علی بینا فرمانده گردان414 لشکرثارالله) وسلیمانی ها و دهقان ها و... که  از اولین اعضای بسیج بودند راه اندازی شد که ما از اعضای اولین بسیجیان پایگاه کهوروییه بودیم که خاطرات شیرینی دارم .

 یکی از شیرین ترین خاطره ها ی حقیر در 9 سالگی است که به اتفاق دوستان همرزمم  که بقیه همگی از مدرسه راهنمایی انقلاب و رازی(شهید فاریابی) بودند,  با کمک وهمکاری پسر عموم که راننده داف بود من نیز با بسیجیان ورزمندگان که برای آمادگی دفاعی آموزشهای نظامی می آموختند ما را با یک داف جنگی به رانندگی ایرج رفیعی و حسین سلیمانی (عموی مرادعلی سلیمانی) به فرماندهی سردار غلامرضا کرمی (رییس فعلی کمیته دفاعی کمیسیون امنیت ملی وسیاست خارجی مجلس شورای اسلامی ) ما را به جاده سد دست راست پای تپه سیاه که میدان تیر بسیج بود بردند که پای کوه  بطرف سیبلهای مقابل با دستور آتش  شلیک می کردیم که امتیاز ونمره عملی می دادند در آنجا سردار کرمی و آقای الله قلی محمدی سلیمانی و آقای فرخی و آقای مقبلی و دادخدا احمد یوسفی و حسین سلیمانی وعلایی و... نیز حضور داشتند نکته جالب اینکه 2 تا برادر کوچک شهید بزرگوار معناصری (اولین شهید جیرفت)نیز بعنوان نگهبانان  با اسلحه کلاشینکف که بخاطر جثه کوچکشان هر چند دقیقه اسلحه را جا بجا می کردند که خسته نشوند  حضور داشتند ، باری از مطلب دور نشوم که من 2تا تیر به سیبل مقابل زدم که مورد تشویق سردار کرمی وحضار قرار گرفتم و من کودکی نه ساله خودم را مورد احترام  انسانهای شریفی که الگوم بودند انسانهایی که با آرزوی قدسی به خلوص وکمال روحی ومعنوی رسیده بودند و پاک می شدند فورا از خدا دعوت نامه دریافت می کردند و به بهشت خدا دعوت می شدند من در چنین فضایی سراز پا نمی شناختم وراه تعالی ومعنوی خود را جستم  و از 9سالگی مورد عنایت خدا در صف رزمندگان قرار گرفتم که برای رضای خدا وشادی امامشان مبارزه می کردند و فقط وفقط با خدا معامله می کردند.

زمستان سال 1364 به اتفاق یکی از رزمندگان عنبرآبادی بنام مراد نعیمی که به دلیل پایین بودن سنش که 14 ساله بود برای اعزام از شناسنامه پدرش استفاده کرد و شهید مجید کمالی یکی از کوچکترین شهدای دفاع مقدس که آن زمان 14سال داشت ومحمد مشایخی 13ساله آزاده قهرمان که بعد از چند مرحله اعزام وشرکت در چند عملیات در پایان جنگ سال 67 به اسارت نیروهای بحثی در آمد(که ایشان در سال 77 رییس دفتر یکی ازشعب دادسرای جیرفت بود واز آن سال به بعد هیچ اطلاعی وخبری از دوست دلیرم ندارم )و حمید گروهی از عنبرآباد که با صوت بسیار زیبایی قران تلاوت می کرد , ما رفتیم از خیابان شهربانی 2 تا کیف خریدیم که پول کیفها را حمید پرداخت کرد و رفتیم کتابفروشی محلاتی که ماژیک قرض بگیریم روی کیفمان رسم بود که بنویسیم "اعزامی از جیرفت"   آقای محلاتی خندید وماژیک را به ما هدیه داد وپس نگرفت  و  جای دارد اشاره کنم که بچه های جسوری مانند علی امیرمحمدی سیامک(مدیر حراست دانشگاه آزاد جیرفت) دوست قدیمی که محبوب دل من است  و  علی سلیمانی ( معاون مدیر کل کار کرمان) دوست قدیمی وپاک وبی ادعا ومحمدکمالی(رییس محیط زیست جیرفت) همبازی دوران کودکیم بی باک ومخلص و حسینی وفردین مداحی پور و کوهستانی(جانباز عزیز که پایش در راه فرهنگ وتحقق آرمانش گذاشت) و احمدیوسفی (که معامله با خدا کرد وپایش را در راه دین و وطن گذاشت ) وجمال امیرمحمدی و سالاری و امیری و سعیدی و سرحدی از نام آوارانی هستند که در سن 13سالگی حتی قبل از حقیر پا به عرصه نبرد و خاک کربلای ایران را زمان دفاع مقدس زیارت کردند (عذرخواهی می کنم که با اسامی سایر رزمندگان کم سن سال فراموش کردم یا من به اسم کوچک نمی شناسم" البته صرفا از عزیزانی نام بردم که قبل از سال 67 وقبل از قطعنامه جبهه رفتند وعملیاتها شرکت کردند. باری از مطلب دور نشوم ,ما برای اعزام  به جبهه بعنوان نیروی داوطلب شناسنامهایمان را دستکاری و تاریخ تولدمان را هر کدام چند سال بزرگتر نوشتیم وبه بسیج جیرفت مراجعه وثیت نام کردیم که هر 4 نفر همزمان توسط سرهنگ جلال کمالی مسول اعزام نیرو از بسیج  که آن زمان واقع در فلکه بالایی(بسیج) جنب اداره اقتصادی دارایی مستقر بود ما هنگام غروب در شلوغیهای اعزام نیرو از دیوار کوتاه گلی پشت بسیج (میعادگاه عاشقان) عبور کردیم و از حیاط دبیرستان دخترانه فاطمیه سوار بر اتوبوس با مجید کمالی عزیز ومحمد مشایخی عزیز وحمید گروهی عزیز آخر اتوبوس روی چند صندلی بغل هم نشستیم به پادگان قدس کرمان اعزام شدیم جلوی درب پادگان برادر پاسداری با صدای بلند صدا زد " اینجا کودکستان نیست این نی نی کوچولوها را کی از جیرفت فرستاده؟ " اسلحه کلاشینکف که در دستش بود به من ومشایخی وکمالی نشان داد وگفت: شما اندازه و هم قد این تفنگ نیستید! خلاصه در تاریکی هوا  وارد پادگان شدیم. مسئول اعزام همان آقایی خنده روی وسخت گیر بود که از ورود کودکان جلوگیری می کرد که در این وضعیت, شهید عزیز مجید کمالی به ما گفت باید دور گردنمان چفیه قرار بدهیم که گردن باریکمان دیده نشود و چند دست لباس خاکی بسیجی روی هم پوشیدیم وچون پوتین به اندازه پای ما پیدا نشد" کوچکترین شماره پوتین را پیدا کردیم و یکدست لباس خاکی پاره کردیم و تکه پارچه کف پوتین قرار دادیم که هم قدمان بلند نشان داده شود و هم پوتین اندازه شود وقتی که توی صف ایستاده بودیم شهید مجید کمالی به  من گفت رضا هر کدام در صفی جداگانه به ایستیم که به چشم نیائیم مسول اعزام با صدای کلفتی گفت بچه سرت را بالا بگیر! من سرم را پایین انداخته بودم که صورتم دیده نشود از من پرسید چند سالته؟ صدای نازکم را کلفت کردم وگفتم 15 سال دارم در صورتی که 11سال داشتم برادر پاسدار به من گفت تو ضعیف الجثه ای فعلا اون گوشه منتظر بمون! که به هر طریق دور از چشم اون آقا سوار اتوبوسی شدم که به سمت اهواز حرکت می کرد وبا خواهش وتمنا وگریه از آقایی که لیست اسامی را در اتوبوس در دست داشت اسمم را تو لیست اعزامیها نوشت اما از ورود شهید مجید کمالی جلوگیری کردند که این شهید عزیز بخاطر هدف وعلاقه ای که داشت از پنجره اتوبوس دیگری با جثه کوچکش وارد شد که آنها را به پادگان امام حسین وبه تعداد ظرفیت قطار به ایستگاه راه آهن انتقال دادند که از طریق قطار به منطقه منتقل شوند و بدین طریق اتوبوسی که من سوار شدم به سمت خوزستان حرکت کرد در مسیر  به سمت جبهه جنوب وقبل از منطقه به سمت اندیمشک برای خوردن خوراکی واستراحت کوتاه اتوبوس توقف و نگه داشت چون آن روزها مشکل پیش آمده بود وخط راه آهن تعمیرات داشت از طرفی نیروهای داوطلب هجوم آورده بودند که از قافله شهدا عقب نمانند وزمزمه هایی از اینکه عملیات بزرگی در پیش است عاشقانی که عجله داشتند وپایکوبان می رفتند  به لقای یار را سرازیر جبهه ها کرده بود و اعزامها افزایش یافته بود جابجایی ها وانتقال ها صرفاً از طریق راه آهن و قطار امکان پذیر نبود که آنجا بسیار شلوغ وپر از اتوبوسهای حامل رزمندگان بود که از سراسر کشور عازم جبهه بودند به مغازه ای رفتم که به منزل دایی ام زنگ بزنم وجبهه رفتنم را به خانواده ام خبر بدهم که از پشت تلفن با گریه های مادرم مواجه شدم من نیز با مادرم گریه می کردم واین صحبت طول کشید وقتی گریه هایمان تمام شد وبه طرف اتوبوس رفتم دیدم اتوبوس ما وهمراهانم رفته بودند و من جا ماندم  با اتوبوس دیگری که مقصدش جبهه جنوب بود و رزمندگان لشکر محمد رسوالله را حمل می کرد ودر ضمن از لهجه جنوبی من خوششان آمده بود همراه آنان به سمت جبهه جنوب حرکت کردیم و وارد  اردوگاه بسیجیان در آنجا با فردی بنام فراهانی آشنا شدم که اتفاقا ایشان لشکر ثارالله گردان 419 بچه های جیرفت وکهنوج بعنوان فرمانده یک دسته از گروهانی را به عهده داشت که گروهان امام حسن مجتبی نام داشت و فرماندهی گروهان را علیرضا شریف از همشهریان جیرفتی من بود! برادر فراهانی از رشادتهای حاج قاسم سلیمانی و حاج یحیی صفوی و حاج علی فضلی وحاج محمد کوثری و حاج مرتضی قربانی وحاج باقر قالیباف وعلایی واسدی وغیب پرور ,و شهید حاج حسین خرازی ومحمود کاوه ومحمدرضادستواره  ویادشهیدحاج ابراهیم همت وحاج عباس کریمی وحاج احمد کاظمی وحاج مهدی باکری ومحمد مرادی ویهرام سعیدی وصالح بناوند و از سرداران شهید علی بینا و شهید مهدی طیاری واز دلاوریهای علیرضا شریف وناصری برایمان تعریف می کرد ومن شارژ می شدم ! یادش بخیر دوکوهه بالا بلند که بر ساختمانهای 5طبقه پرچم سرزمین پاکم را برافراشته بود آنجا با سردار مرتضی چیتگری و حاج ذبیح الله بخشی زاده آشنا شدم . حاج بخشی به من چایی داد و دلجویی نمود . یادش بخیر اردوگاه کرخه که هر گوشه یادگاری از شهدا بود یادش بخیر اردوگاه عشق حسین که هر مرحله از کربلای یک با چند تا از دوستام وداع آخر را کردم وحیدر خدایی قبل از عملیات آخرین عکس یادگاری را گرفت یادش بخیر حمرین یادش بخیر رودخانه گاوی یادش بخیر شیار میگ یادش بخیر  تپه گچی 177 که دولول و تک لول دشمن جا ماند یادش بخیر امامزاده سید حسن یادش بخیر قلاویزان یادش بخیر هرمزآباد وزمین کشاورزی یادش بخیر تپه غلامی که غلامان حسین در 150 کیلومتری کربلا رفتند بسوی خدا ‘ یادش بخیر با رمز یا ابوالفضل عباس ادرکنی ,غلام عباس ابراهیمی فدایی سقای کربلا شد یادش بخیر جاده آسفالته دهلران مهران یادت بخیر ناصرتوحیدی یادش بخیر فکه  یادش بخیر حسینیه همت وگریه های حیدر خدایی ,خلاصه بعنوان پیک سازماندهی و در نهم تیرماه ماه سال 1365 در عملیات غرور آفرین کربلای 1 شرکت کردم وبعد از عملیات کربلای 1 ماموریتم تمام شد و از منطقه مهران به اهواز رفتم وبه اتفاق کامران شیرزاد تهیه کننده ونماینده صداوسیما (مدیر اسبق تلویزیون بندرعباس ) وابراهیم بخشی 15ساله ومسعود شاه محمدی وحسنی و... از طریق اهواز به تهران رفتم واز تهران با بدرقه بچه های تهران به کرمان برگشتم.

 خاطره بعدی من "مربوط به پاییز سال 1365 است به بسیج مراجعه کردم چون برادر داورپناه مسول سازماندهی بسیج بود وسرهنگ میرزاده مسُول اعزامم اتفاقا در همسایگی ما زندگی می کرد و پدرم سفارش کرده بود که از اعزام من جلوگیری کند خلاصه بعد از کلی صحبت با آقای میرزاده که با غرور خودم را اعزام مجدد معرفی می کردم" به من گفت که رضایت پدرت الزامی است" گفت تو کودکی و اعزام ممنوع است که البته سفارش پدرم هم مزید بر علت شد خلاصه وقتی علاقه واصرار من را دید برادر میرزاده من را راهنمایی کرد که برای آموزش نظامی به کرمان اعزام شوم که از آنجا به جبهه بروم گفت که بهانه ای باشد که به بابات بگویم به جبهه اعزام نکردیم که سفارش پدرم کار ساز نبود و برای آموزش به کرمان رفتم و در پادگان شهید بهشتی وشهید محلاتی حین آموزش نظامی بخشنامه ای ابلاغ شده بود برایمان قرائت کردند که اعزام کودکان به جبهه ممنوع شد یکی از دوستان خبر داد که ستاد پشتیبانی جهاد فردا نیرو تخصصی به منطقه اعزام می کند که من به ستاد جهاد سازندگی مراجعه کردم وخودم را راننده وکمک راننده خودرو سنگین معرفی کردم که مسئول اعزام با تمسخر وخنده گفت بچه شوخی می کنی دیوانه شدی! گفت برگرد سر کلاس ودرست که من اصرار پافشاری کردم که من را به مرکز آموزش ونقلیه ومحل خودروهای سنگین که خارج از شهر کرمان مستقر بود کتبا معرفی کرد که از من تست بگیرند که آنجا با اعتماد به نفس پشت فرمان یک کامیون نشستم در صورتی که پاهام به ترمز وگاز نمی رسید وحتی دنده های ماشین را نمی شناختم خلاصه اجازه ندادند که کامیون را روشن کنم وبه من گفتند پشت خودرو وانت بشینم که راننده وانت وکسی که تست می گرفت جرات نکرد که من رانندگی کنم و نوشتند بسیار ناشی وضعیف وبا التماس وخواهش وتمنا نوشت شاگرد وکمک راننده خودرو سبک وشاگرد مکانیک ! که من را از جهاد سازندگی کرمان به قرارگاه ستاد پشتیبانی جنگ جهاد در چهار شیر ولوله سازی اهواز  به اتفاق آقای دلفاردی بانک ملت جیرفت و شاهرخی  و... وارد مقر ستادجهاد شدیم که در حین اعزام به منطقه جزیره مجنون بودیم حاج آقا کارنما فرمانده ستاد پشتیبانی مهندسی جهاد استان کرمان در مرکز اهواز چشمش به من افتاد و خندید وگفت که فکر کرده بچه یکی از مسئولین یا فرماندهان هستم و یکی از فرماندهان یچه اش را با خود به این قرارگاه آورده و وقتی فهمید که من رزمنده هستم دستور داد که کارت تردد وپلاک را از من گرفتند وچون با علاقه واصرار من مواجه شد و متوجه شد که من قبلا جبهه بودم من را بوسید و خودش در معیت شهید آرمان با خودرو لندکروز که یکی از رزمندگان بم راننده بود به مفر لشکر 41ثارالله معرفی کردند وآنجا در سنگر زیرزمین بسیج وسوله گردان 419 از گردانهای  رزمی خط شکن  سازماندهی و به جبهه  فاو "یکی از شهرهای عراق که در تصرف ما بود در اردوگاهی معروف به مدرسه عراقیها  مقر گردان 419 که کل کارگزینی گردان در یک جعبه که ابعاد آن حدود 80×50 صندوقچه جای فشنگ سبز رنگی بود پرونده من تشکیل و واحد مخابرات بعنوان  بیسیم چی سازماندهی شدم ( صحبت که از بی سیم وبی سیم چی میشود , من چهره سردار ودلاور اسحاق توانایی می آید در نظرم که تا ابد فراموش نمی کنم) و از مدرسه عراقیها در فاو , از آنجا رزمنده ای که خودش هم نوجوان جسور وبی باکی حدود 16 ساله به اسم غلامعلی حیدری من را با خود به خط مقدم برد، در مسیر که پیاده به خط دشمن خیلی نزدیک شدیم از 3 راه مرگ گذشتیم  که غلامعلی حیدری به من گفت سرت را پایین بگیر و با سرعت بدو گفتم چرا؟ گفت اینجا 3 راه مرگ است!  خلاصه در گروهانی که فرماندهی آن را جلال عادلی به عهده داشت به عنوان خط نگهدار حضور یافتیم و وقتی که درخط مقدم جبهه در سنگر و صف رزمندگان قرار گرفتم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم, نکته جالب اینکه من از سنگر مخابرات همان روز به سنگر همجوار جای علی رستمی که همان روز  با ترکش خمپاره 60 مجروح و به پشت خط , بهداری لشکر منتقل شد ,جای آن بعنوان تک تیرانداز با یک آقایی به اسم ادیم که اصالتاُ شمالی اهل مازندران وسرباز وظیفه بود همسنگر بودیم که کاراته باز بود واز ورزشهای رزمی که علاقه داشت حرف می زد و حرکات را اجرا میکرد ومی خندیدیم که با بحثی ها اینجور روبرو می شود , که انتقام دوست وهمسنگرش علی رستمی را می گیرد , خلاصه ماموریت 45 روزه تمام شد و من یک ترکش کوچولو اندازه هسته خرمای عالی مهتری نوش جان کردم و از خط مقدم به مقر گردان در مدرسه عراقیها برگشتیم پاییز هوا گرم بود که سردار جلال عادلی فرمانده گروهان ما را به کنار یک باتلاق وسط نیزارها برد و بقیه بچه ها تا کمر تو باتلاق بودند ومن تا گردن! با خنده وشوخی وعبور از باتلاق ها لای نیزارها , جلال عادلی با ما صحبت کرد که ماموریت شما ها تمام شده وهر کی می خواهد در عملیات شرکت کند بیاید این ور آب بایستد وهر کی نمی خواهد برود آنطرف تسویه حساب وبه سلامت برگردد شهرستان تعدادی که بنا به دلایلی مشکل داشتند که مجبور بودند برگردند با گریه رفتند و من ماموریتم را تمدید کردم که در عملیات حضور د اشته باشم و چون تعداد گردان 419 کم بود من را به گردان 415 که فرماندهی آن را صالح بناوند بعهده داشت منتقل کردند, که در مسیر تا اردوگاه مقر گردان صالح بناوند که بچه های کهنوج بودند با دوست قدیمی حمید گروهی با هم بودیم که حمید هم یک ترکش فسقلی خورده بود به دستش که تمام دستش را پانسمان وباند پیچی وبه گردنش آویزان کرده بود وبرگشت گردان کلی خندیدیم که عصبانی شد وباند را از دستش باز کرد و خندید وهمه چیز به خیر وخوشی تمام شد.

خاطره شیرین دیگری که بخاطر دارم ، ما از بهمن شیر با کامیون به سمت منطقه عملیاتی وموزه انتظار شلمچه منتقل می شدیم که اتاق عقب کامیون فشرده وبهم چسبیده با  سلاح ومهمات وتجهیزات کامل که من وقزلباش و پردلی و محمد شاهرخی واحمد پرتابیان وماهانی سکنجی بغل هم نشسته بودیم چون شب پرتغال زیاد خورده بودیم و مسافت طولانی را گذراندیم مجبور شدیم داخل کلاه آهنی ادرار کردیم واز کامیون ریختیم بیرون که سخت ولی با خنده وخاطره انگیز گذراندیم.

خاطره بعدی حقیر که قطره ای از دریای بی کرانی هستم که هدفشان حفظ ارزشها وخواهان پیروزی حق علیه باطل است خاطره شیرین وعسلی من مربوط به روزهای پایانی سال 66 قبل از عملیات والفجر 10 ما اردوگاه جنگل مستقر بودیم که من به اتفاق علیرضا فاریابی وحمدالله بازیار وعلیدادی ها (عمو وبرادرزاده که همرزم وهمسنگر در کنار هم خالصانه نبرد می کردند) و شهید ابوطالب محمدی سلیمانی وشهیدفتاحی بمی علمدار گردان و علی پورسالار و اکبر دهقان  ( از قضا ما همان روز یک عکس دست جمعی یادگاری گرفتیم که من با دست پانسمان وباند پیچی شده از بیمارستان بقایی به بچه ها پیوستم که این عکس در اختیار همرزم عزیزم حمدالله بازیار است) ما سه راه اهواز به خرمشهر در مسیر به سمت اردوگاه می رفتیم باخبر شدیم که حضرت آقا رییس جمهور حامی رزمندگان به جبهه آمده اند وبازدید وسرکشی وسخنرانی دارند که ما بی نصیب نماندیم و وعطر تیروس از حضرت امام خامنه ای هدیه گرفتیم و چند روز بعد به جبهه غرب عزیمت کردیم که در عملیات بزرگ والفجر10 منطقه باختران وکردستان که سردار رشید حاج مهدی طیاری فرمانده گردان صحبت کرد که این عملیات سخت ترین عملیات است وممکن  است ما هیچکدام زنده برنگردیم و فیلمبرداری و بچه ها این جمله را تکرار می کردند: شهیدان می روند نوبت به نوبت خوش آن روزی که نوبت بر من آید! که ساعت حدود 2 بعد از نیمه شب به اذن خدا وتوکل بر خدا  با رمز یا محمد بن عبدالله صلی الله , از مله خور به سمت خرمال  وعبور از موانع سخت طبیعی وسخت ایزایی دشمن در سرمای زیر صفر درجه در تنگه وارتفاعات منطقه کوهستانی روستاهای اطراف خرمال را تصرف کردیم و شب عید در بالای کوه یخبندان بود و زیر بمباران وگلوله باران آتشبارهای دشمن ,حتی شیمیایی که مخصوصاُ سرما وکوهستان برای ما جنوبیهای گرمسیری وکویری سخت تر بود,  ثابت شد که عشق وایمان دشواریها را سهل وآسان می کند ودر هر شرایط سختی با کفر وباطل می جنگیم وباکی نداشتیم سپس شهر خرمال و دوجیله وحلبچه عراق را از چنگال مزدوران صدام وظلمی که به کردها می شد نجات پیدا کردند ، جالب است بدانید شهیدان محمدی سلیمانی وفتاحی بمی در هنگام شهادت از این عطر خوشبو استفاده کردند که پیکر مطهرشان پر از عطر شهادت آغشته به عطر گل محمدی بود که تمام فضا را طنین انداز کرده بود.  

خاطره بعدی مربوط به زمستان سال 1366 است که لشکر ما اردوگاه سد دز (حوالی اندیمشک) مستقر بود و برای عملیات آماده می شدیم وآموزشهای خاکی وآبی وغواصی می آموختیم که یک روز جانشین گردان آقای نمازیان به من گفت محمدرضا باید بروی اهواز توی قرارگاه. خانواده ات برایت پول فرستاده اند که باید شخصا تحویل بگیری . رفتم اهواز دیدم به جای پول پدرم مضطرب ونگران در انتظارم ایستاده که بیایم مرا با خودش به خانه ببرد . پدرم گفت محمدرضا مادرت مریض وتوی بیمارستان بستری شده تو حتما باید برگردی از او اصرار و ازمن انکار دیدم چاره ای نیست توی دلم از خدا طلب مغفرت کردم وداد وهوار راه انداختم همه نیروها یی که جلوی درب قرارگاه بودند از جمله فرمانده لشکر ، شهید زنده سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده فعلی سپاه قدس با خودرو لندکروز وارد قرارگاه می شد وهمچنین آقای علی ارسلانی مسول فعلی دانشکده کشاورزی واحد جیرفت نیز حضور داشت و هر کس آنجا بود آمدند ببینند چه خبر شده "که با دیدن آنها داد زدم شما را به خدا نگذارید پدرم مرا برگرداند اصلا این پدر من خان وضد انقلاب است ومن خودم دیده ام که او  رادیو لندن گوش می دهد ! خلاصه آنقدر سر وصدا راه انداختم که پدرم با دیدن آن همه اشتیاق من به جبهه ودفاع از سرزمینم لبخندی زد وگفت بابا" عزیزم نمیایی خب نیا چرا دیگه مرا ضد انقلاب معرفی می کنی!

نمایشنامه ای که واقعی اتفاق افتاد!

خاطره دیگر من مربوط به قبل از اعزامم به جبهه است اول راهنمایی بودم که شخصی به اسم آقای بهزادی از طرف امور تربیتی آموزش پرورش متن نمایشنامه ای بعنوانِ "سرباز دیوانه عراقی " به مدرسه آورد که در سالن آمفی تئاتر امور تربیتی جیرفت تمرین واجرا کردیم آقای بهزادی کارگردان وتهیه کننده بود" من نقش سرباز دیوانه عراقی را بازی کردم که شهید سعدالله شهدادی (سوم راهنمایی)نقش صدام و شهید اسلام میر محمودی(سوم راهنمایی) نقش بسیجی اسیر ایرانی و شهید کمالی زیرکی نقش فرمانده شکست خورده عراقی وآقای مرادعلی سلیمانی رییس فعلی اداره برق رودبار جنوب هم نقش نیروی شیعه عراقی که در آن سناریو صدام شبانه به دست سرباز دیوانه عراقی که از محافظان صدام بود به دار آیخته شد و حضار وتماشاچیان صلوات فرستادند وکف وصوت زدند ونیروی شیعه عراقی جایگزین صدام ورئیس جمهور عراق شد این نمایشنامه در شهرستان رتبه اول را کسب کرد. که به استثنای من و مهندس سلیمانی هم بازیها ی ما با آرزوی قدسی به خلوص وکمال روحی ومعنوی رسیده بودند به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

جالب اینکه در عالم واقعیت این اتفاق رخ داد و صدام به دار آویخته شد و صحنه واقعی در زمان اعدام صدام تکرار شد و مردم صلوات فرستادند وکف وصوت زدند!

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار.